سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
یه پسر قدیمی
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :2
بازدید دیروز :1
کل بازدید :349
تعداد کل یاداشته ها : 1
29/2/91
12:4 ع

شت هایی چه فراخ!


کوههایی چه بلند !


در گلستانه چه بوی علفی می آمد!


من در این آبادی ، پی چیزی می گشتم :


پی خوابی شاید ،


پی نوری ، ریگی ، لبخندی .



پشت تبریزی ها


غفلت پاکی بود ، که صدایم می زد .


پای نی زاری ماندم ، باد می آمد ، گوش دادم :


چه کسی با من حرف می زد ؟


سوسماری لغزید


راه افتادم .


یونجه زاری سر راه ،


بعد جالیز خیار ، بوته های گل رنگ


و فراموشی خاک



لب آبی


گیوه ها را کندم ، و نشستم ، پاها در آب :


" من چه سبزم امروز


و چه اندازه تنم هوشیار است!


نکند اندوهی ، سر رسد از پس کوه .


چه کسی پشت درختان است!


هیچ ، می چرد گاوی در کرد.


سایه هایی بی لک ،


گوشه ای روشن و پاک


کودکان احساس ! جای بازی اینجاست.


زندگی خالی نیست :


مهربانی هست، سیب هست ، ایمان هست.


آری


تا شقایق هست ، زندگی باید کرد .



در دل من چیزی است ، مثل یک بیشه نور ، مثل خواب دم صبح


و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد


بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه.


دورها آوایی است ، که مرا می خواند."


2/12/90::: 3:42 ع
نظر()